نقد سریال هیولا – بدمن‌ها کامروا می‌شوند


سریال هیولا با همه «بسیار بسیار بسیار مهم بودنش» (به زعم سازنده‌ی بااعتماد به نفسی که «با همین تاکید» خودش را تحویل گرفته) به پایان می‌رسد؛ اما چه پایانی. آیا ما با یک آب بندی تمام عیار روبرو هستیم که روی قسمت‌های قبل‌ترِ سریال را سفید کرده است؟ یا با پایانی بامعنا و خاص طرفیم که نشان از شجاعتِ نویسندگان و فیلمساز دارد؟ ویجیاتو را در نقد سریال هیولا همراهی کنید.

  • کارگردان: مهران مدیری
  • نویسنده: امیر برادران، پیمان قاسم خانی
  • بازیگران: فرهاد اصلانی، مهران مدیری، شبنم مقدمی، گوهر خیراندیش

قبل از بررسی قسمت پایانی سریال بهتر است یک مرور کلی بر ماجراها و پیام‌های آن داشته باشیم تا از مهم بودنشان بیش از پیش مطلع شویم:

دوران کسادیِ شرافت است. هوشنگ شرافت اگر از پول‌های تقلبی استفاده نمی‌کرد و زیر بار پیشنهاد کامروا نمی‌رفت، تا کمتر از ده سال، باید در کنار خیابان چادر می‌زد و احتمالا مادرش هم از بی‌دارویی می‌مُرد. در عصرِ متقلب‌ها هیچ چاره‌ای جز متقلب شدن نیست. بنابراین طبق ضرب المثلِ «دیگی که برای من نجوشه می‌خوام سرِ سگ توش بجوشه» هوشنگ دست به انتخاب می‌زَنَد و پا به جاده «بی‌شرفی اجباری» می‌گذارد. این پسوندِ «اجباری» نکته کلیدی ماجراست و آن را برای ادامه بررسی در خاطر داشته باشید که با آن کار داریم.

هر چند که با وجود سعی نویسندگان بر ایجاد کردنِ این فضای جبری اما همچنان اوضاع انقدرها هم جبری از کار درنیامد و امکان قرض کردن آن مقدار نه چندان زیاد برای داروی مادر یا دریافت وام برای پول پیش خانه (ایده‌هایی که اکثرمان به سراغش می‌رویم) همچنان وجود داشت. در واقع این ناچاری با اجرایی نه چندان باورپذیر همراه بود و جا داشت که معلمِ دست پاکِ ما که جد بر جد شرافت را به هر چیزی ترجیح داده‌اند، تا مرز مجبور شدن واقعی پیش برود و بعد تن به تقلب دهد. بگذریم.

از جایی به بعد هم دست هوشنگ شرافت به کجی و دهان خانواده‌ ندید بدیدش به غذاهای آن‌چنانی عادت کرد. برای همین دیگر نمی‌توانستند مثل خیلی از ما که در یک خانه کاملا معمولی زندگی می‌کنیم، به زندگی معمولی ادامه دهند. بنابراین طبق ضرب المثل «آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب»، خاندان شرافت به خاندان کثافت تغییر نام می‌دهد.

آیا در شرایط ناچاری مجبور به تقلبیم؟

آیا بعد از مجبور شدن به تقلب، مجبور به ادامه‌ی تقلبیم؟

آیا بعد از ادامه تقلب، راهی برای توقف هست؟

آیا اصلا ایده توقف، ایده خوبی است آن هم وقتی چراغ‌های بعضی مسئولان همچنان خاموش است؟

سریال از این جهت مهم است که این سوالات را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند؛ مخاطبی که در شرایط سخت اقتصادی در حال گذران زندگیِ پر استرسی است. اما آیا سریال به این سوالات مهم جواب‌های مهمی هم می‌دهد یا نه؟ با توضیح بعضی جزییات شروع می‌کنیم و به بررسی کلیات می‌رسیم.

ای کاش مهران مدیری دست از سر کچل پدرخوانده بردارد

گاهی در یک سریال یا فیلم کمدی با یک ارجاعِ کاملا بامزه و دلچسب به فیلم‌های تاریخ سینما روبرو می‌شویم و کلی هم ذوق می‌کنیم. گاهی هم به شکل ناگواری این ارجاعات صورت می‌گیرد.

موزیک درخشانِ فیلم پدرخوانده، به صورت زیر متن صحبت‌های هوشمند و مادرش را همراهی کرده و دیالوگ‌های مضحکِ آنها را بدرقه می‌کند. مهران مدیری در سریال مرد هزارچهره نیز سراغ پدرخوانده‌سازی رفته بود (آنجا بدک نبود) اما گویا از این کار خسته نمی‌شود و تا به طور کامل موسیقی نینو روتا را به وسع خودش به استهزا نکشد از پای نمی‌نشیند. آن قسمت از مغز که وظیفه ایده‌سازی را برعهده دارد در مغز مدیری و دوستان نویسنده‌اش of شده است وگرنه این همه تکرار اصلا طبیعی نیست.

از طرف دیگر نیز می‌بینیم که در این قسمت از سریال چندین ارجاع هم به فیلم‌ها و موزیک‌های قدیمی ایرانی می‌شود. علاقه‌های نوستالژیک دست‌اندرکاران سریال گویا قرار است بی‌دلیل و بادلیل با مخاطبان به اشتراک گذاشته شود.

پی‌نوشت: از جمله تکرارهای زننده‌ای که در این سریال دیدیم، مربوط به نقشی است که به محسن قاضی مرادی بازیگر پیشکسوتِ تئاتر، سینما و تلویزیون داده بودند. تا چند بار بیننده‌ها باید به حرکات دهان و صورتِ این بازیگر که در وضعیتِ سخت بیماری به سر می‌برد، می‌خندیدند تا مدیری و قاسم‌خانی دست از به سخره کشیدن او به اسم بازیگری بردارند؛ نقشی که به این بازیگر داده شد اصلا نقش نبود. این مدل ایده‌ها در واقع چیزی نیست جز  ضد- ایده‌هایی که الان درباره‌اش صحبت کردیم.

می‌خوای معلم بشی؟

شاید مطلبی که پیش از این با عنوان  «از پراید تا شاسی بلند در ۲۴ ساعت» را در نقد سریال هیولا نوشته بودم خوانده باشید. قصد ارجاع به مطلب خودم از روی خودشیفتگی ندارم بلکه قصدم اثبات یک موضوع حیاتی است. در آن مطلب صریحا گفتم که نویسندگان و شخصِ مهران مدیری، برای نابودی منزلت و شانِ معلم کمر به همت بسته‌اند.  کاری با آن مدل معلم‌های بی‌سواد بی‌مسئولیت و عقده‌ای ندارم. اما اینجا عرصه تصویر است؛ عرصه مطلق‌سازی و تعمیم دادن. معلمِ این سریال، هوشنگ شرافت است که به سمت هر چه حقه‌بازتر شدن پیش می‌رود. معلم‌های دیگر نیز لوده‌هایی معترض بودند و به راحتی توسط کامروا مدیریت می‌شدند.

نویسندگان به مسئله هنر که رسیدند نقاش خوب را هم در مقابل نقاش بد وارد ماجرا کردند اما بغض و بدبینی نسبت به معلم از همه عروق سریال بیرون زده است. حتی در آخرین قسمت از سریال این موضوع را علنی‌تر از همیشه بیان می‌کنند. جایی که پسر هوشنگ بخاطر معلم شدن توهین و توبیخ می‌شود در حدی که انگار گفته که می‌خواهد یک قاچاقچی شود. این موضوع بدترین پیام سریال محسوب می‌شود.

بررسی دو پایان

(برای خواندن ادامه مطلب، حتما قبلش سریال را دیده باشید) گاهی دیده می‌شود که نویسندگان کم‌ذوق و سلیقه ما که تعدادشان هم اصلا کم نیست، برای فرار از پایان خوش که گویی حالشان را بر هم می‌زند، به پایان‌هایی متوسل می‌شوند که نه تنها ناخوش که نامناسب، نامتوازن، نامرغوب و نازیبا است.

لطفا به این دو ایده‌ برای پایان‌بندی دقت کنید:

یک: کامروا دستگیر می‌شود پلیس‌ها تمام مال و اموالش را ضبط می‌کنند و نوچه‌هایش نیز به عقوبت اشتباهاتشان می‌رسند. در این بین هوشنگ نیز متوجه کارهای بدش می‌شود و سعی می‌کند به شرافت سابقش برگردد و گذشته‌اش را جبران کند.

دو: کامروا قلفتی از دست قانون می‌رَهَد و بی‌گناهی جای او به زندان می‌رود. پسرش نیز به مثابه یک مایکل کورلئونه (البته دور از جونِ این کاراکتر فوق‌العاده) بر صندلی پدر می‌نشیند. هوشنگ نیز که بی‌شرفی زیادی به او مزه کرده به رویه‌اش ادامه می‌دهد.

قابل پیش‌بینی است که عده‌ای بگویند ایده اول کلیشه‌ای  و ایده دوم شجاعانه، منتقدانه و خلاقانه است. اما باید به شما بگویم که این کلیشه همچنان از پایان‌های ثابتِ بسیاری از فیلم‌ها و سریال‌های امریکایی به حساب می‌آید؛ فیلم‌هایی که موظفند ساختارهای کلیِ یک کشور را تایید و تثبیت کنند. اگر هم نقدی به سیستم وارد می‌کنند شامل حالِ همه آدم‌های آن سیستم نمی‌شود.

از آنجایی که جریانِ غالبِ حاکم بر سریال‌سازی یا فیلم‌سازی‌های ما جریانِ ایده دوم است و اتفاقا کمتر شاهد ایده‌ اول (مگر به بدترین و شعاری‌ترین شکل ممکن) هستیم باید بگویم اوج بی‌خلاقیتی و شنا در جهت حرکت آب را در این پایان دیدیم. ایده «بی‌شرفی تنها راه ممکن برای زندگی در جامعه ایران است» و «”هیچ” عدالتی وجود ندارد» و «غلبه بر شرایط شدنی نیست»، اصلا ایده‌هایی نیست که به تازگی به گوشمان خورده باشد.

گویا قرار هم نیست که نکته مثبتی از جامعه به چشم آقایان نویسنده بیاید چون مُد در سیاه‌نمایی و شخم‌زنی جامعه است. می‌شود درک کرد که چرا معلمان در نهایت هم به حقشان نمی‌رسند اما اینکه خبری از دستگیری هیچ کدام از اعضای چندش آورِ هیئت مدیره هم نیست دیگر زیاده‌روی به نظر می‌رسد. داوود و چمچاره و عیال‌هایشان هم، به محض ایجاد شدنِ موقعیتِ تیغ‌زنی به سمت «کامرانِ کامروا شدن» پیش رفتند، دقیقا مثل هوشنگ.

حتی یک پنجره کوچک هم در این سریال باز نیست که نوری به داخلش بتابد. این کجایش خوب و خلاقانه و ناب است؟ این ایده همان اندیشه‌‌ی کلیشه‌ایِ تمام کسانی است که بیش‌ترین جوایز جشنواره‌های خارجی را بدست آورده‌اند و بعضی از آنها اتفاقا خیلی هم از مهران مدیری بهتر این کار را انجام داده‌اند. تمام پیام مهمِ این سریال این است:  جامعه ایران باید در حالتِ نق زدن و ناامیدی از تغییر باقی بماند چرا که نه عدالتی باقی مانده و نه انسان باشرفی.

پس جواب سازندگان سریال به کسانی که به بی‌راهه می‌روند این است که: «دوست عزیز، شرایط این را از هوشنگ می‌خواهد. پس وقتی او به دل ماجرای بخور بخور می‌رود، دیگر نمی‌تواند از آن خارج شود. می‌فهمی زیر زبونش مزه کرده یعنی چه؟» یعنی معلم هم به راه راست برنخواهد گشت چه برسد به آدم‌های عادی‌تر جامعه که نماینده فرهنگ و ادب و آموختن هم نیستند؛ ببینید که هوشنگ چطور یک پنجاه هزار تومنی تقلبی را به شکلی تحقیر آمیز از زباله برمی‌دارد. این کاراکتر خودش را بکشد هم نمی‌توانیم اسمش را هیولا بگذاریم. او یک نوچه‌ای بیش نیست که از گوشه و کنارها به سبک شغال‌ها تغذیه می‌کند. در ادامه نیز باید به عنوان وردستِ آدم‌هایی مثل هوشمند به کارش ادامه دهد.

 ارشادگرانِ رسانه‌ای تا الان کجا بودند

بارها دیده و شنیده‌ایم که وقتی سریالی آن‌طور که باید به پایان نمی‌رسد، بعضی مسئولان مربوطه دهان به سخن باز می‌کنند که «این، آنی نبود که باید می‌بود» اما کاملا واضح است که سریال ۱۹ قسمتی سریال هیولا غیر از این ایده‌ای که همگی ملاحظه‌اش کردیم، به هیچ شکل دیگری نمی‌توانست به پایان برسد.

اگر مَد نظر این مسئولان (نزدیک به حدس) چیزی شبیه به ایده اول است که در تیتر بالا به آن اشاره کردیم باید رک و راست بگویم که متنبه شدنِ هوشنگ آن هم در یک قسمت «به صورت کاملا ناگهانی» و با این اجراهایی که ما دیدیم، قطعا چیز نچسبی می‌شد. ناظران باید حواسشان به قسمت‌های قبلی می‌بود و پای آنها می‌نشستند تا اینطور غافلگیر نشوند.

از طرف دیگر با این مدل پایان‌بندی، آنچه بیشترین اهمیت را پیدا می‌کرد قدرت قانون و پلیس بود. از آنجایی که در طول سریال جز تحقیر و عقب افتاده نشان دادنِ سیستمِ قضایی و پلیس چیزی ندیدیم، بنابراین سریال اگر هم از بیرون به او دستور می‌دادند که کمی به شعور پلیس‌ها احترام بگذارد باز هم نمی‌شد و سفارشی بودنش زیادی توی چشم می‌آمد.

پس طبق روند همیشگیِ سریال، باید هم شاهد قِسِر در رفتن کامروا و تداومِ سبک زندگیِ اشرافی و بزن در روییِ این مدل آدم‌ها می‌بودیم تا بیش از پیش بر حسِ بی‌عدالتی مخاطبان دامن زده شود و کمدیِ سیاهِ مدیری نیز کامل شود. اصلا سریال برای چنین مقاصدی ساخته شده است. بنابراین انتظارات مسئولان مربوطه برای پایان‌بندی سریال، مثل  خرید هندوانه ابوجهل به شرط چاقو است.

یک کمدین اگر خودش بخندد هیچکسِ دیگری به او نخواهد خندید

قسمت پایانی سریال هیولا هیچ چیز ندارد مگر یک گروگان‌گیری و چند صحنه‌ی اضافی که به بدترین شکل ممکن نوشته و اجرا می‌شوند. درگیری‌ها همگی بلااستثنا در خارج از قاب رخ می‌دهند. ای کاش حس می‌کردیم که مدیری توان نشان دادنِ درگیری را دارد و از این حربه استفاده کرده تا بر واکنش‍های دیگران نسبت به درگیری تاکید کند. اما شخصا مطمئنم که سریال هیولا که مطلقا دیالوگ‌محور جلو رفته و در ارائه تصاویر تازه یا هیجان‌سازی‌های حداقلی بسیار تن‌پرور است، توان نشان دادن یک کتک‌کاری جالب یا یک تعقیب و گریز خوب را ندارد؛ چه در کارگردانی و چه در نویسندگی.

اتفاقا بخاطر همین عملیات سرِهم‌بندیِ صحنه‌ها است که دست کارگردان رو می‌شود؛ کارگردانی که فقط و فقط به دنبال بیان چند دیدگاه شخصی راجع به جامعه امروز است و حوصله شخصیت‌پردازی، داستان‌پردازی و موقعیت‌سازی‌های جذاب را ندارد. مدیری می‌خواهد به سرعت حرفش را بزند و به سراغ ساختن شب‌نشینی‌های سلبریتی‌محورش برود.

یادتان بیاید که چطور داوود خطاب به چمچاره، جملاتش را درباره نقشه نجات، چندین و چند بار تکرار می‌کند. چطور دم دست‌ترین حرفها برای گذراندنِ جاده به هوشنگ و همراهانش داده می‌شود. چطور صحنه‌های برملا شدنِ دروغ کامروا و اعتراض معلمان به سرعت باد و بدون هیچ منطقِ درستی پشت سر هم ردیف می‌شوند. کاملا مشخص است که نویسندگان هم دقیقا مثل داوود و چمچاره به لکنت افتاده‌اند و دیگر توان نوشتن حتی یک دیالوگ یا موقعیت بامزه را ندارند. گرچه تا به اینجا نیز بارها نشانه‌های تکرارهای بی‌اساس را در این سریال دیده بودیم. این‌بار بلااستثنا همه دیالوگ‌های این قسمت بد و بی‌نمک و شدیدا تکراری هستند.

اوج توان مهران مدیری به عنوان کارگردان، رفتن از این اتاق به آن اتاق و از این خانه به آن خانه است. کامروا با آن همه ادعایش حتی انقدر نمی‌فهمد که گروگان‌ها را به محلِ کار هوشنگ نبرد و حداقل بیش از یک نفر را برای نگهبانی از آنها بگذارد. اما از آن طرف همین کامروای ناتوان در پذیرایی از مهمانانِ اجباری‌اش، جوری سرِ قانون و قاضی را کلاه می‌گذارد  که حتی ویتو کورلئونه هم نتوانسته بود. شاید هم، گوشه‌ی سبیل اهل فن را در امر قضاوت چرب کرده که زندان دو روزه را برایش تبدیل به خانه‌ی دوم کرده‌اند.

کمدی واقعا ارتباطی با ابله فرض کردن مخاطبان ندارد. وقتی همه چیز روی هواست و برای لوده‌بازی نوشته شده، دیگر آن پلانِ اسلوموشِ هوشنگ با یک موسیقی گوش‌نواز که مثلا می‌خواهد از ادامه‌دار بودن زندگی هیولایی او برایمان بگوید، هیچ ارزش هنری و محتوایی ندارد. حتی گروگان‌گیری به قدری توسط  دو زنِ همیشه در صحنه (شهره و مینا) کاریکاتوری می‌شود که نمی‌توانیم از هوشنگ توقع داشته باشیم از ترس تکرار نشدن این خطرات دست از کارهایش بردارد. می‌توان به راحتی گفت که بی‌مزه‌ترین، خسته‌کننده‌ترین، پیام‌زده‌ترین و وارفته‌ترین قسمت سریال هیولا همین قسمت نهایی است.

پازلِ تحقیر کامل شد

نکند که نویسندگان واقعا فکر کرده‌اند ما را در سکانسِ «هوشنگ و سطل زباله» غافلگیر کرده‌اند؟ آدمی که در راه سوء‌استفاده از یک پیرمرد نقاش قدم برداشته و به هیچ صورتی مگر (گروگان‌گیری خانواده‌اش) از مسیر جاده شمال باز نمی‌گردد و تابلوی شرافت را برای صدمین بار لعن و نفرین می‌کند، طبیعی است که انداختن پول تقلبی در سطل آشغال هم، نمایشِ‌ کوتاه و غیرسرگرم کننده‌ای از سوی اوست که فقط زودباورها باورش می‌کنند.

آخرین پلانِ سریالِ مهران مدیری که دوربین کج می‌شود تا سقوط هوشنگ را نشان دهد، زیادی دیر اتفاق افتاد و اطواری بیش نیست. هوشنگ همان موقعی سقوط کرد که به «انتخاب خودش» پیشنهادهای بعدی و بعدی کامروا را برای داشتن یک زندگی شبه اشرافی، می‌پذیرفت.

متاسفانه این کاراکتر «به هیچ عنوان» مورد محبت و رحمِ سازندگانش قرار نمی‌گیرد که بتواند بالاخره سرش را به عنوان یک معلم بالا بگیرد. در واقع برداشتن پول تقلبی از زباله‌دان، اوج تحقیر او است. اینکه چرا اصرار بر این است که یک معلم علاوه بر صفت کثافت، به ورطه دیاثت هم بیفتد عجیب است و قابل تامل.

«فیلمساز حتی یک درصد هم به بالادستی‌ها باج نداده» این عبارت شاید به ذهن بعضی از طرفدارانِ مدیری خطور کرده باشد. اما درستش این است که بگوییم فیلمساز حتی یک درصد هم برای خانواده ایرانی، معلم ایرانی، پلیس ایرانی، قاضی ایرانی، فرزند دهه هفتادی و هشتادیِ ایرانی و طبقه متوسطِ ایرانی اعتبار و آبرو قائل نبوده است؛ حتی یک درصد.

امیدوارم به زودی شاهد سریال‌های کمدی- انتقادی «به معنی درست کلمه» باشیم تا بالاخره سقوط اشرافی‌گری و زالوصفتی را در آن‌ها ببینیم؛ آن‌موقع است که کم کم می‌شود به تغییرات اجتماعی نیز امیدوار بود.

برای خواندن نقدهای دیگر ویجیاتو از این سریال، به لینک‌های زیر سر بزنید:

.کپی شد